تبليغاتX
قشنگترين بهونه واسه نفس كشيدن


قشنگترين بهونه واسه نفس كشيدن

 

تنها بازمانده ی یک کشتی به جزیره ای کوچک و خالی از سکنه افتاد .

با دلی لرزان دعا کرد تا خدا نجاتش دهد

با تخته پاره ها کلبه ای ساخت.

روزی به دنبال غذا بیرون رفت اما هنگم بازگشت دید که کلبه اش در حال سوختن است

در جا خشکش زد و از شدت خشم فریاد زد :

" خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی.

صبح رو بعد با بوق کشتی از جا پرید .

کشتی آمده بود تا او را نجات دهد

وقتی مرد از نجات دهنده گانش پرسید :از کجا فهمیدید من اینجا هستم آنان پاسخ دادند

 از علائمی که با دود میدادید.

حتی در میان درد و رنج هم دست خدا در کار زندگیمان است

یادمان باشد دگر بار اگر کلبه مان سوخت و خاکستر شد ممکن است دود های آن علائمی باشد

که عظمت و بزرگی خدا را به کمک میخواند.

نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 17:5 توسط شادی| |

 

شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست ؟

استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد

داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني...

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.

استاد پرسيد: چه آوردي ؟

با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به

اميد پيداكردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم.

استاد گفت: عشق يعني همين...!

شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست ؟

استاد به سخن آمد كه : به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش

كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي...

شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت .

استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين

درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالی

 برگردم .

استاد باز گفت: ازدواج هم يعني همين...!

و این است فرق عشق و ازدواج ...

 

عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.Bahar-20.com

 

 

نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 9:30 توسط شادی| |

 

کاش میشد قلبها آباد بود کینه وغمها به دست باد بود،کاش میشد دل فراموشی نداشت نمنم باران هم آغوشی نداشت،کاش میشد گم شوند این کاشهای زندگی پشت نقاب بندگی،کاش میشد کاشها مهمان شوند در میان غصه ها پنهان شوند،کاش میشد آسمان رنگین نبود ردپای قهروکین رنگین نبود،کاش میشد روی خط زندگی! باتو باشم تا نهایت سادگی!

 

 

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 9:26 توسط شادی| |

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 9:38 توسط شادی| |

 

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او
پر زلیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو ... من نیستم

گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم

سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم

کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا برنیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سرمیزنی
در حریم خانه ام در میزنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 15:32 توسط شادی| |

 

  گاهی دلم می خواهد خیال کنم که می آیی - پنهانی - و حرف های دلم را می خوانی. و از دریچه ی

روشن چشمان آسمانی ات نگاه می کنی به آبی یی که به زلالی دلت نیست، اما برای توست...
بگذار این طور بیاندیشم... چه می شود مگر در خیالی خوش باشیم؟... حقیقت اگر ساز مخالف می

زند، رویا را که نـگرفته اند از ما!... بگذار با خیالت دلخوش باشم... در خیال نا باورم ببینمت که عاشقانه هایم را می خوانی و لبخند می زنی... آنچنان زیبا که زمان مات می ماند. و دنیا با تمام عظمتش، عاجز می شود از درکش. و کوچک می شود. و حقیر می شود. و به خاک می افتد...


چقدر خدایمان مهربان است .
بگذار با خیال خوش باشم... بگذار در خیال ببینم که حقیقت است... مرز بین حقیقت و خیال را گم کرده ام ... آشفتگی ام دیدن دارد... از دست نوشته هایم معلوم است. نیست؟...
دلم برایت تنگ شده


تقدیم به شــــــــــما ( ...یه دوست... )


 

نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 11:50 توسط شادی| |


دلم برات تنگ شده.....اما من...من میتونم این دوری رو تحمل کنم..

. به فاصله ها فکر نمیکنم ......

میدونی چرا؟؟ آخه... جای نگاهت رو نگاهم مونده....

.هنوز ..رد احساست روی دلم جا مونده ..

. میتونم تپشهای قلبت رو بشمارم..........

.چشمای بیقرارت هنوزم دارن باهام حرف میزنن.....

..حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نیستی؟

؟چطور بگم با من نیستی؟؟آره!خودت میدونی....میدونی که همیشه با منی...

.میدونی که تو،توی لحظه لحظه های من جاری هستی....آخه...تو،توی قلب منی..

.آره!تو قلب من...

.برای همینه که همیشه با منی...برای همینه که حتی یه لحظه هم ازم دور نیستی...

برای همینه که میتونم دوریت رو تحمل کنم...آخه هر وقت دلم برات تنگ میشه...

هر وقت حس میکنم دیگه طاقت ندارم....دیگه نمیتونم تحمل کنم...

دستامو میذارم رو صورتم و یه نفس عمیق میکشم..

. صدای مهربونت رو میشنوم ...و آخر همهء اینها...به یه چیز میرسم...

..به عشق و به تو.....آره...به تو....اونوقت دلتنگیم بر طرف میشه..

.اونوقت تو رو نزدیکتر از همیشه حس میکنم....اونوقت دیگه تنها نیستم
حالا من این تنهایی رو خیلی خیلی دوسش دارم.. به این تنهایی دل بستم...

حالا میدونم که این تنهایی خالی نیست...پر از یاد عشقه.. پر از اشکهای گرم عاشقونه ...




نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 8:3 توسط شادی| |

در آخرین بیت صدا آنجا که دل به آسمان راه دارد، می توان با یک قدم به سوی حقیقت بال گشود. در پشت پنجره ی غبار آلود انتظار، شاید قاصدک خبر چین را دید. شاید در باغ سکوت لحظه ها، تبسم خیالی عشق را یافت. در لحظه لحظه های جدایی، واژه های مرگ پیداست، در سایه های کم رنگ امید نشانه ای از بودن نیست. در زیر چتر غم زده نمی توان خود را از بغض خالی کرد. باید دل را زیر باران شست. باید دوست را زیر باران دید، باید عشق را زیر باران یافت. باران لبخندی است از رهایی به سوی آزادی




وقتي که دلت گرفت ، وقتي که دلتنگ شدي ، وقتي ديدي هيچکس نيست که باورت کنه ، وقتي

فهميدي کسي نيست به حرفها و دردودلات گوش بده ، برو کنار پنجره ؛ پنجره رو باز کن . يه نگاه

به آسمون بنداز . فرقي نداره صبح باشه يا شب ، آفتابي باشه يا ابري ، فقط بهش نگاه کن .

ناخودآگاه احساس آرامش وجودت رو تسخير ميکنه . روحت به پرواز در مياد. ميري تا اون بالابالاها ،

تو اوج ابرا . کنار مهربوني که هر چه قدر هم پيشش بموني راضي نميشي که ازش دل بکني.

يه لحظه چشماتو ببند. آروم هواي تازه رو تو ريه هات وارد کن ، بذار احساس کني دفعه اولته که

داري اين قدر خوب نفس مي کشي. وقتي اروم شدي می فهمي که اون قدر تنها نيستي ، چون

يکي هست که هميشه با توست. اگر اشکات جاري شد بي خيال بذار ببارن. اون موقع هست که به

آرامش واقعي رسيدي و پشتت واسه مقابله با مشکلات محکم تر شده و حالا با توکل بيشتر به

اون بزرگ دوست داشتني مي توني بقيه مسيرت رو ادامه بدي. وقتي پنجره رو مي بندي انگار

برگشتي سر جاي اولت ؛ اما اين بار با اميد و توکل بيشتر . سعي کن نه تنها وقتي دلتنگي ، بلکه

هميشه حتي يه ذره هم که شده به سراغش بري و باهاش درد دل کني و يادت باشه هيچ وقت

پيوند چشاتو با آسمون قطع نکني





.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 8:38 توسط شادی| |

برات مینویسم دوستت دارم آخه میدونی؟ آدما گاهی اوقات خیلی زود حرفاشونو از یاد می برن ولی یه نوشته به این سادگیا پاک شدنی نیست.گرچه پاره کردن یه کاغذ از شکستن یه قلبم ساده تر.ولی من مینویسم...من مینویسم دوستت دارم






نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 8:12 توسط شادی| |

ايستگاه استجابت دعا

يك نفر دلش شكسته بود
توي ايستگاه استجابت دعا
منتظر نشسته بود
منتظر ، ولي دعاي او
دير كرده بود
او خبر نداشت كه دعاي كوچكش
توي چهاراه آسمان
پشت يك چراغ قرمز شلوغ
گير كرده بود

***
او نشست و باز هم نشست
روزها يكي يكي
از كنار او گذشت
روي هيچ چيز و هيچ جا
از دعاي او اثر نبود
هيچكس از مسير رفت و آمد دعاي او با خبر نبود
با خودش فكر كرد ،‌پس دعاي من كجاست
او چرا نمي رسد
شايد اين دعا ،‌راه را اشتباهي رفته است !
پس بلند شد
رفت تا به آن دعا ،‌راه را نشان دهد
رفت تا كه پيش از آمدن برا ي او
دست دوستي تكان دهد
رفت
پس چراغ چهار راه آسمان سبز شد
رفت و با صداي رفتنش
كوچه ها ي خاكي زمين ، جاده هاي كهكشان شد
سبز شد
او از اين طرف ، دعا از آن طرف




امروز هم احساس تنهایی میکنم و می خواهم با کوله باری از غم و عشق و امید بنویسم از دستان خالی از حقایقی که از آن گریزانم از دلی که شاید تا کنون اشتباه می کرده و بی خود دل خوش بوده !!!

احساس تنهایی فضای عشق آلود درونم را پر کرده است در این هنگام به دنبال کسی میگردم که حرفهای دلم را برایش بازگو کنم ، و اکنون بی پناه از همه کس و همه چیز می خواهم پناهی در آغوش کلمات بیابم !

به دنبال امیدی می گردم که مانند امیدواریهای گذشته نباشد

می خواهم کوه باشم استوار و شجاع همانطور که تو می خواهی !

ولی مگر می توان با روح خسته تا قعر زندگی تا قعر بودن و تا قعر زیستن بالا رفت!!

و روح مرده را صیقل داد،

اوج گرفتن نیاز به پر و بال سالم دارد و روحی شادتر و بالاتر از هر شادی که در این جهان پوچ وجود دارد در حالی که من ...

سخت دلتنگم ، سخت غمگین و سخت افسرده !

پس آخرین گامهایم هدیه به تو که در پشت رنگین کمان آرزوهایم پنهان شده ای .






هی !

تو که خورشید از چشمانت طلوع می کند!

 

ما همه همسفریم

آن جا که دیگر نه من هستم

نه اثری از تو بر جای مانده!

عشق می ماند و بس ...

 

همیشه فرصت کوتاهی برای بودن داشتم!

همیشه فرصت کوتاهم را با عشق

جاودانه کرده ام ...

 

خوب من...

همیشه در عجب بودم

که چرا در جاده ی عشق

پا به پایم نمی امدی

حتی وقتی آهسته و پیوسته می رفتم ،

امروز فهمیدم...

ولی افسوس چه دیر !

ریگی که در کفشت بود تو را می ازرد!!!

 

و باز جاده مرا می رقصاند

بر پیچ و تاب های بدنش ،

سفرنامه ام را هرگز پایانی نیست

عشــــــــــــــــــق نــــــــــــــــافرجــــــــــــــــام من..





نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 8:25 توسط شادی| |

 
  • گفتي مي خوام بهت بگم همين روزا مسافرم
    «
    بايد برم» براي تو فقط يه حرف ساده بود

    کاشکي مي ديدي قلب من به زير پات افتاده بود
    شايد گناه تو نبود، شايد که تقصير منه
    شايد که اين عاقبتِ اين جوري عاشق شدنه
    ***
    سفر هميشه قصه رفتن و دلتنگيه
    به من نگو جدايي هم قسمتي از زندگيه
    هميشه يک نفر ميره آدم و تنها مي ذاره
    ميره يه دنيا خاطره پشت سرش جا مي ذاره
    هميشه يک دل غريب يه گوشه تنها مي مونه
    يکي مسافر و يکي اين وره دنيا مي مونه
    ***
    دلم نمياد که بگم به خاطر دلم بمون
    اما بدون با رفتنت از تن خستم ميره جون
    بمون براي کوچه‌اي که بي تو لبريزه غمه
    ابري تر از آسمونش ابراي چشماي منه
    ***
    بمون واسه خونه‌اي که محتاج عطر تن توست
    بمون واسه پنجره اي که عاشق ديدن توست!
  •  

 

به یاد داشته باش هر گاه دفتر محبت را ورق زدی و هرگاه زیر پایت

خش خش بر گها را احساس کردی و هر گاه در میان ستارگان آسمان تک

ستاره ای خاموش دیدی برای یکبار در گوشه ای از ذهن خود نه به زبان

بلکه از ته قلب نازنینت بگو: یادت به خیر


 

 

 

نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387ساعت 8:4 توسط شادی| |

 

من بيقرار، تو بيقرار!

من به عشق تو مي ميرم، تو به عشق ديگري!

من غريب عشق توام، تو غريب عشق ديگري!

مرا در قفس زندگي آزاد و رها گذاشته اي

و ابر دلتنگي را به من هديه كردي.

هر شب از عشق تو براي محبوبه ي شب مي گويم.

هنوز از جفاي تو نگفته، پژمرده مي شود.

تو غصه نخور!

با باران نگاهم دوباره زنده مي شود.

اينها را نوشتم

تا دلتنگي ام را

بر برگ سفيد و سياه دلم نوشته باشم.

من منتظرم و تو منتظري!

من براي تو بغض مي كنم، تو براي ديگري!

من اسير عشق توام، تو اسير عشق ديگري

باز هم گلايه دارم

ولي نه، يك دلتنگي خيس و كهنه است،

كه مي خواهم برايش بميرم؛

 

 

 

زندگی یه قصه ای که ما می نویسیم...قهرماناشو ما می سازیم..با قهرمانای قصه مون شاد می

شیم..با قهرمانای قصه مون گریه می کنیم...گاهی وقتا قهرمانامونو شکست ناپذیر و ابدی می

سازیم وگاهی وقتا مجبوریم قهرمانامونو با دستای خودمون از بین ببریم...می دونی چرا ؟ چون به

مون ثابت می کنن لیاقت قهرمان شدنو ندارن...و شاید دوست دارن قهرمان یه قصه دیگه باشن.

.. نمی دونم... ولی قصه ها بدون قهرمان نمی مونن ..خواسته و نا خواسته یه قهرمان بر

اشون پیدا می شه... ولی خوبه آدم دیگه تا کسی رو آزمایش نکرده..نشان قهرمانی بهش ن

ده...چون قهرمان قصه شدن لیاقت می خواد... یه نکته مهم اینکه سعی کنیم قهرمانای قصه

 

مون صفحات کتاب قصه مونو زود ورق ننزنن...چون تا زمانی که نمی دونن آخر قصه چیه

 

همراهمون هستن.. و یادمون باشه اگه خودمون هم قهرمان قصه ای شدیم خالق قصه مون ر

و از بین نبریم...چون اگه اون خالق نبود ما قهرمان نمی شدیم..

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 7:59 توسط شادی| |

از بس که آسمان دلم ابريستImage hosted by TinyPic.com
 Image hosted by TinyPic.comتمام خاطراتم نمناک شده  استImage hosted by TinyPic.com
Image hosted by TinyPic.com نمي دانم چرا؟Image hosted by TinyPic.com
 Image hosted by TinyPic.comدريا را هم  که ديدم به ياد تو افتادمImage hosted by TinyPic.com
 Image hosted by TinyPic.comروي ماسه هاي ساحل نوشتم Image hosted by TinyPic.com
Image hosted by TinyPic.comاگر طاقت شنيدن داريImage hosted by TinyPic.com
 Image hosted by TinyPic.comمن شهامت  گفتن دارمImage hosted by TinyPic.com
 Image hosted by TinyPic.comدوباره به دريا نگاه کردمImage hosted by TinyPic.com
Image hosted by TinyPic.comباز برگشتم اين بار روي ماسه ها نوشتمImage hosted by TinyPic.com
 Image hosted by TinyPic.comدوست دارمImage hosted by TinyPic.com
 
 
 
هر وقت تو زندگیت به یه در بزرگ که یه قفل بزرگ روش بود رسیدی نترس و نا امید نشو چون اگر قرار بود در باز نشه جاش یه دیوار می گذاشتن
 
 
 
 
 
 
 
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 14:34 توسط شادی| |

نازنين مهربانم

حرفهاي زيادي براي گفتن به تو دارم.

در ظلمتي كه تمام اطرافم را گرفته است ياد تو همچون ستاره اي زيبا مي درخشد

رنج دوري ودور شدن از تو امانم را بريده است اما من اين رنج را دوست دارم وبه آن خو گرفته ام

براي  من هيچ چيز جايگزين حضور زيبايت نمي شود اما اين به آن معنا نيست كه نتوانم دوريت را تحمل كنم بايد تحمل كنم به خاطر تو  چون به قول تو هيچ چاره اي نيست و واقعا هم چاره اي نيست .

من به كشيدن اين رنج خموش محكومم

به تو فكر مي كنم

تمام وجودم سرشار از تو ولحظه هاي باتو بودن است

عزيزترينم به تو فكر مي كنم

هرگز نخواهي دانست مهرت تاكجا در جانم ريشه كرده است هرگز!

 

 

 

 

 

 

عشق یعنی تنها باشی و یک تکیه گاه

او که  چشمش آسمان باشد و چشمانت زمین

                                                        آسمانی بودنت باشد همین

                         چون کویری تشنه باشی بی قرار

                         که گویی هردم آسمان بر من ببار

عشق یعنی حسرت پنهان دل

زندگی در گوشه ویرانه دل

عشق یعنی اینکه همچون سرنهی                       بر پای یک دل داده ای

اینکه موج گردی بی امان بهر دریای غم و اندوه و آه

                             عشق یعنی سایه ای در یک خیال

                                  آرزویی سرکش و گاهی محال

عشق یعنی کوچه ای دور و دراز

با هزاران سختی و شیب و فراز

                            عشق یعنی عطر گل های بهشت

                            عشق یعنی زندگی و سر نوشت

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 8:27 توسط شادی| |


Design By : Night Skin