تبليغاتX
قشنگترين بهونه واسه نفس كشيدن




قشنگترين بهونه واسه نفس كشيدن

درد و دل
نويسندگان
آثار تاريخي يك عاشق
دوستان عاشق تنها
موضوعات
آمار وب
طراح قالب:
لوگو دوستان
كدهاي جاوا

 

عمق واژه ها

 

 

 

وقتی واژه ها تا معنای حقیقی شان عمیق می شوند کافی است بگویی : عشق ! نیازی نیست تا بگویی : حسی پر شور

 

 

در تمام وجودت که زیر پوستت جریان می یابد تا لبریز  از حس خوب بودنت کند ! تو تا انتهای " نیست شدن" عروج میکنی و

 

 

بی بال و پر اوج می گیری !

 

 

وقتی واژه ها تا معنای حقیقی شان عمیق می شوند تا بگویی : دوست !انگار گفته ای : حضور گرمی که به فرداها دلگرمت می کند

 

 

وجود قلبی که بی چشمداشت  برایت می تپد و لبخندش زیباترین هدیه برای توست!

 

 

وقتی واژه ها تا معنای حقیقی شان عمیق می شوند بگویی : سکوت !  گفته ای: فرصتی بی بدیل برای فکر به خوبیها

 

 

اندیشیدن به خوبها و مهلتی  برای گفتگو  با خدا ! تنها در سکوت است که تو به ارزش  زرف  زندگی ات پی می بری!

 

 

وقتی واژه ها تا معنای حقیقی شان عمیق می شوند بگو باران !   انگار گفته ای :ریزش مهربانی خدا از سقف اسمان !

 

 

موج زدن در لطا فتی  بی نظیر و پر شدن از حسی  سرشار !

 

 

وقتی واژه ها این چنین تا معنای  حقیقی شان  عمیق  شوند فرصت برای نگفتن زیاد و زمان برای شنیدن  صدای هستی بیشتر

 

میشود

 

 

وقتی واژه ها تا  معنای حقیقی شان  عمیق می شوند  به هر حس نا بجایی نمی گویی عشق !  به هر کسی نمی گویی : دوست!

 

 

سکوتت ارزشمند می شود  ! تنهایی پروازت می دهد  و می توانی تجربه اش کنی  حتی اگر در میان صدها نفر باشی .!

 

 

وقتی واژه ها تا معنای  حقیقی شان  عمیق می شوند  از باران نمی گریزی  ! زیر سیاهی چترها پنهان نمی شوی  !

 

 

می نوشی اش   می بو یی اش  و غرق در شور کود کی  می شوی  تا  زیرش بدوی و سرودی بخوانی که  نسلها  ان را خوانده اند !

 

 

 

وقتی واژه ها تا معنای حقیقی شان  عمیق می شوند  تو نیز عمیق می شوی و چه لذتی ست  عمیق بودن !

 

 

 

و این چنین تو  به ارزش  ژرف  زندگی ات پی می بری !

 

 

 

 

 

 

 

 

 


نويسنده: شادی مورخ: دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 در ساعت: 13:53
|+|
حرفهایی بری نگفتن

 

 

دلم غمگین است . نمی گوید  ولی از نگاهش می خوانم که می خواهد حرفهایش را بشنوم

 

اخر گاهی وقتها از هم دور می شویم  و این از هر چیزی بدتر است.

 

رو به رویش می نشینم  سرش را پایین انداخته است  و من دست زیر چانه نگاهش می کنم .

 

می خواهد دریای غمی که در نگاهش موج میزند نبینم !

 

سکوت به درازا می کشد .... اما با لا خره می گوید : امروز در خیا بان کودکی اصرار داشت

 

زنبیل مادرش را تنهایی  حمل کند دیدی؟  می گویم : اره  دیدم  . عجب ذوقی برای این کار

 

داشت !  با اینکه برای سنش خیلی  سنگین بود!

 

گفت: خودت را یادت می اید ؟  کودکی ات را  .... زمانی که  اتفاقات کوچک ذوق زده ات

 

می کرد ؟ زمانی که دل خو شیهایت ساده بود؟

 

با این حرفهای دلم به فکر فرو  می روم . بعد از کمی مکث  می گویم:  اره اینها

 

را هم خوب یادم  هست !

 

 

گفت: شما ادمها از  کود کی تا بزرگی چقدر تغییر می کنید ! بدی اش اینجا ست که

 

با بزرگ شد نتا ن حرف دلتان را هم گوش نمی دهید !  اصلا چه اتفا قی می ا فتد

 

که این طور از دلتان دور می شوید ؟!

 

و من به حرفها یش فکر میکنم  و جوابی نمی یا بم .

 

 

 

 

 

 


نويسنده: شادی مورخ: شنبه چهارم خرداد 1387 در ساعت: 10:9
|+|
برای تک ستاره قلبم
 

در تنگناي غم ويران كننده ي هميشگي ام

در نوشته هاي بر جا مانده بي كسي ام

در نيستي هاي هميشه يكنواخت زندگي ام

فقط دنبال كسي ميگشتم كه براي من يك معنا داشت

آري كسي كه من اورا نه براي خودم بلكه براي دلم به زبان مي آوردم

من خود ازتنگناي بي كسي گذشته بودم وميدانستم چيست اين همه بي كسي

اما نتوانستم بر زبان آورم .كسي نپرسيد چرا ؟براي چه؟اما همه مرا مي شناختند

آري براي من چيزي جز غم نميتوانست معناي يك بي كسي را بيان كند.

اين بي كسي نبود كه مرا غمگين كرد بلكه غم بود كه مرا بي كس كرد.

اما آنقدربيكس شدم كه نتوانستم حتي به غم بگويم :چرا؟چرا؟چرا؟

با اين همه از غم چيزي فهميدم. چيزي كه حتي عشق با آن همه عظمت نتوانست

به من بفهماند و آن چيزي نبود جز فهميدن و درك بي كسي .

آيا كسي داند چيست اين بي كسي من؟

 

 

يه دل دارم خدا داره، زمين داره، هوا داره

ميون درياي غمش؛ کَشتي و ناخدا داره

يه دل دارم ترک داره، ترس ويقين و شک داره

روبام برفيش هميشه يه دنيا باد بادک داره

يه دل دارم وفا داره يه طاقي از طلا داره

تو بهترين جاش يه دونه قصر و يه پادشاه داره

يه دل دارم نگين داره، هوا داره، زمين داره

تو درياي پر ازغمش قايق و سرنشين داره

يه دل دارم غصه داره، قفلاي سر بسته داره

از اونا که ميان مي رن؛ يه عالمه قصه داره

يه دل دارم خيال داره، عين پرنده بال داره

زخميه اما زخماشم تماشا داره فال داره

يه دل دارم درد داره، زمستون سرد داره

رنگ بهارو نديده، خزوناي زرد داره

يه دل دارم شيشه داره؛ تبر داره، تيشه داره

آرزوهايي که شايد يه روز وا مي شه داره

يه دل دارم دعا داره، خوبي داره، خطا داره

خودش ميگه تو اين زمون اين دل کجا بها داره

يه دل دارم صدا داره، شادي که نه بلا داره

يه جاش کويري يه جاش ابر هر کدومو جدا داره

يه دل دارم جنون داره سرخي رنگ خون داره

عاشقه وخودش مي گه هرچي داره از اون داره

يه دل دارم دونه داره، لاله داره، پونه داره

طفلکي فهميده که يه صاحب ديوونه داره

يه دل دارم ديدن داره، ديوونگيش چيدن داره

جوريه حالش که فقط يه دنيا پرسيده داره

يه دل دارم دريا داره، کويرداره، صحرا داره

دنياي ما؛ هيچه پيشش واسه خودش دنيا داره

يه دل دارم بارون داره، ليلي داره، مجنون داره

ناخونده توش زياد مي ياد اون هميشه مهمون داره

يه دل دارم سفر داره خنده براش ضرر داره

گوش ندادن به تپشش خيلي جاها خطر داره

يه دل دارم اگر داره رو همه چي اثر داره

خودم تعجب مي کنم ازهمه چي خبر داره

يه دل دارم حباب داره تشنه که مي شم آب داره

گاهي يه چيزايي مي گه مي گه بکن ثواب داره

يه دل دارم پري داره ونوس ومشتري داره

زيرپاهاي اسم اون فرشاي مرمري داره

يه دل داره اسير داره کارش يه جايي گير داره

براي خاطرات من صندوقي از حرير داره

يه دل دارم ماه داره بيراهه و راه داره

اندازه ي ابراي سرد دردسر و آه داره

يه دل دارم آتيش داره توابرا قوم وخويش داره

نه راه پس مونده براش نه طفلي راه پيش داره

يه دل دارم رقيب داره فراز داره نشيب داره

بااين که آدم نشده کلي درخت سيب داره

يه دل دارم که غم داره يه عمره اونو کم داره

وقتي که رفته وقتي که نيست بيخود چرا بگم داره

يه دل دارم فقط دله قايق عشقش توگله

غروبا بيشترمي گيره اما هميشه غافله

يه دل دارم اما مي گه غلط نوشتي ننويس

توخيلي وقته که داديش اون که حالا پيش تونيس

راس مي گه عاشقم ديگه عاشق وکلي بي حواس

اصن يادم نبود که دل پيش خودم نيست وکجاس

خلاصه که اون لغتي که يکيه با دوتاحرف

چيزيه که نداشتنش بيشتر واست مي کنه صرف

ازته دل نه نمي گم ولي اگر که دل نبود

دروغ چرا تو دنيامون إنقد غم ومشکل نبود

پيش روي دلم مي گم توهين نباشه به دلا

خوش به حال بي خيالا خوشا به حال عاقلا

 

 

 

 

 

 

 

 

 



نويسنده: شادی مورخ: چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 در ساعت: 10:29
|+|

ای همیشه خوب!

ماهي هميشه تشنه ام
در زلال لطف بي كران تو ،
مي برد مرا به هر كجا كه ميل اوست
موج ديدگان مهربان تو .

زير بال مرغكان خنده هات
زير آفتاب داغ بوسه هات
- اي زلال پاك ! -
جرعه جرعه جرعه مي كشم تو را به كام خويش
تا كه پر شود تمام جان من ز جان تو !

اي هميشه خوب !
اي هميشه آشنا !
هر طرف كه مي كنم نگاه ،
تا همه كرانه هاي دور ،
عطر و خنده و ترانه مي كند شنا
در ميان بازوان تو !

ماهي هميشه تشنه ام
اي زلال تابناك !
يك نفس اگر مرا به حال خود رها كني
ماهي تو جان سپرده روي خاك !

 

 

برای تنهاترین قلبها..........

 
دخترک با دقت تمام داشت بزرگترین قلب ممکن را با یک چوب روی ماسه ها ترسیم میکرد. شاید فکر میکرد که هر چه این قلب را بزرگتر درست کند یعنی اینکه بیشتر دوستش دارد!
بعد از اینکه قلب ماسه ای اش کامل شد سعی کرد با دستهایش گوشه هایش را صیقل دهد تا صاف صاف بشود شاید میخواست موقعی که دریا آن را با خودش می برد این قلب ماسه ای جایی گیر نکند!
از زاویه های مختلف به آن نگاه کرد شاید می خواست اینطوری آن را خوب خوب بشناسد و مطمئن بشود همان چیزی شده که دلش میخواست!
به قلب ماسه ای اش لبخندی زد و از روی شیطنت هم یک چشمک به قلب ماسه ای هدیه داد . دلش نیامد که یک تیر ماسه ای را به یک قلب ماسه ای شلیک کند!
برای همین هم خیلی آرام چوبی را که در دستش بود مثل یک پیکان گذاشت روی قلب ماسه ای.
حالا دیگر کامل شده بود و فقط نیاز به مواظبت داشت . نشست پیش قلب ماسه ای و با دستش آن را نوازش کرد و در سکوت به قلب ماسه ای قول داد که همیشه مواظبش باشد.
برای اینکه باد قلبش را ندزدد با دستهایش یک دیوار شنی دور قلبش درست کرد.دلش می خواست پیش قلب ماسه ای اش بماند ولی وقت رفتن بود . نگاهی به قلب ماسه ای کرد و رفت.
چند قدمی دور نشده بود که دوباره برگشت و به قلب ماسه ای قول داد که زود برمی گردد و بقیه راه را دوید.فردا صبح دخترک در راه برای قلب ماسه ای گلی چید و رفت به دیدنش. وقتی به قلب ماسه ای رسید آرام همانجا نشست و گلها را پرپر کرد و بر روی قلب ماسه ای ریخت.
قلب ماسه ای با عبور چرخ یک ماشین شکسته شده بود.
 
 
 
 
 

نويسنده: شادی مورخ: چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 در ساعت: 9:35
|+|
یک سبد ارزوی کال...
 

كاشكه يه روز با همديگه سوار قايق مي شديم
دور از نگاه ادما هر دومون عاشق مي شديم
كاش آسمون با وسعتش تو دستامون جا مي گرفت
 گلاي سرخ دلمون كاش بوي دريا مي گرفت
كاش تو هواي عاشقي ليلي و مجنون مي شديم
باد كه تو دريا مي وزيد ما هم پريشون مي شديم
كاش كه يه ماهي قشنگ براي ما فال م يگرفت
برامون از فرشته ها امانتي بال مي گرفت
با بال اون فرشته ها تو آسمون پر مي زديم
به شهر بي ستاره ها به آرومي سر مي زديم
شب كه مي شد امانت فرشته ها رو مي داديم
مامونو مي بستيم و به ياد هم مي افتاديم
كاشكه تو درياي قشنگ خواب شقايق مي ديديم
خواب دو تا مسافر و عشق و يه قاشق مي ديدم
كاشكه مي شد نيمه شب با همديگه دعا كنيم
خداي آسمونا رو با يك زبون صدا كنيم
بگيم خداي مهربون ما رو ز هم جدا نكن
هرگز به عشق ديگري ما رو مبتلا نكن
كاش مقصد قايق ما يه جاي دور و ساده بود
كه عكس ماه مهربون رو پنجره اش افتاده بود
كاش اونجا هيچ كسي نبود
يه وقتي با تو دوست بشه
تو نازنين من بودي مثل حالا تا هميشه
كاشكه به جز من هيچ كسي اين قدر زياد دوست نداشت
يا كه دلت عشق منو اول عشقاش مي گذاشت
كاش به پرنده بودي و من واسه تودونه بودم
شك ندارم اون موقع هم اين جوري ديوونه بودم
كاش تو ضريح عشق تو يه روز كبوتر مي شدم
يه بار نگاه مي كردي و اون موقع پر پر مي شدم
كاش گره دستامونو اين سرنوشت وا نمي كرد
كاش هيچ كدوم از ما دو تا هيچ دوستي پيدا نمي كرد
كاش كه مي شد جدايي رو يه جايي پنهون بكنيم
خاراي زرد غصه رو از ريشه ويرون بكنيم
كاش كه با هم يه جا بريم كه آدماش آبي باشن
شباش مثه تو قصه ها زلال و مهتابي باشن
كاشكه يه روز من و تو رو تو دريا تنها بذارن
تو قايق آرزوها يه روز مارو جا بذارن
اون وقت با لطف ماهيا دريا رو جارو بزنيم
بسوي شهر آرزو بريم و پارو بزنيم
بريم يه جا كه آدماش بر سر هم داد نزنن
به خاطر يه بادبادك بچه ها فرياد نزنن
بريم يه جا كه دلها رو با يك اشاره نشكنن
بچه ها توي بازيشون به قمريا سنگ نزنن
جايي كه ما بايد بريم پشت در زندگيه
عادت مردمش فقط عشقه و آشفتگيه
چشمامونو مي بنديم و با هم ديگه مي ريم سفر
يادت باشه اينجا هوا غرق يه دلواپسيه
اما از اينجا كه بريم فقط گل اطلسيه
ترو خدا منو بدون شريك شادي و غمت
مثل هميشه عاشقت مثل گذشته مريمت
 
 


نويسنده: شادی مورخ: یکشنبه یازدهم فروردین 1387 در ساعت: 9:26
|+|
برای تو بهترینم

 

بگذار بگريزند

                                                لحظه ها را مي گويم پروانه ها را

                                                     مخواه که آنان را بگيري

                                                   مخواه که آنان را نگه داري

                                            که هر چه که هست جاودانه نيست

                                                           اگر نمي رفتي             

                                                نمي دانستم که دوستت دارم

 

 

از دست من بر نمياد يک روز از تو جدا باشم

                                            حالا که پا بند تو ام نمي تونم دست بکشم

                                             تو پاره جون مني زندگي بي تو نمي شه

                                         به جاي دل تو سينه ام کاشکي تو بودي هميشه

                                                  واي منو آزارم نده يه قلب بيمارم نده

                                               مي دوني ديوونتم . پس رنج بسيارم نده

                                                    من اگه ديوونه ام ديوونه روي تو ام

                                                   آشيون پاشيده از سر گشته روي توام

                                                  تو منو تنها نذار از غم دوريت مي ميرم

                                                   نمي تونم عطر تو از راه گلها بگيرم

                                                   واي منو آزارم نده يه قلب بيمارم نده

                                                 مي دوني ديوونتم پس رنج بسيارم نده

 

تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست

                                        تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست

                                                 تنهايي را دوست دارم زيرا تجربه کردم

                                            تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست

                                                         تنهايي را دوست دارم زيرا

                         در کلبه تنهاييم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد

 

 

 

 

 


نويسنده: شادی مورخ: یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 در ساعت: 8:42
|+|
برای تو تک ستاره قلبم

 

 

در تنها یی شبها یم وقتی به ستارگان می نگرم

 

از بین صور فلکی . فقط صورت ا سمانی تو را می یابم

 

و با دیدن  لبخندت  تمام  غصه ها یم را فراموش میکنم

 

فقط دوری توست ... تمام غصه ها یم

 

 

 

 

تنها به تو می اندیشم

 

 

 

 

 

 

 


نويسنده: شادی مورخ: سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 در ساعت: 13:49
|+|
ذهن آرام نعمت است
خيلي از انسان‌ها، فكر مي‌كنند از آنجا كه به زندگيشان سرعت داده‌اند، داراي خاطري آسوده شده‌اند، اما بايد گفت: همين آسوده خاطر بودن، در زندگي آينده مي‌تواند فريب‌دهنده باشد؛ چرا كه همين آسودگي خاطر ممكن است به ملال خاطر تبديل شود و پس از مدتي خواهيم ديد كه يكي از دلايل اصلي مقاومت ما در مقابل كاهش سرعت متناسب با زندگي‌مان اين است كه از <ملال خاطر> مي‌ترسيم. امروزه مردمان دنيا مي‌خواهند از ذهني آرام برخوردار باشند و آن را يك نعمت مي‌دانند.
احساس مي‌كنيم كه اگر به حركت سريع خود ادامه و كارهاي زيادي انجام دهيم، بي‌حوصلگي هيچ‌گاه پيش نخواهد آمد. درك عوامل واقعي ملال خاطر مي‌تواند به شما كمك كند كه در كاهش سرعت متناسب با زندگي احساس راحتي كنيد و نشاطي را كه در اوقات فراغت خود به دست مي‌آوريد افزايش دهيد.
ملال خاطر يكي از سوغاتي‌هاي فضاهاي زندگي مدرن است كه بايد با آن سر كرد، زيرا چيزي به نظر مي‌رسد كه نيست. ملال خاطر ربطي به نداشتن كار كافي ندارد و به طور كامل مربوط است به ذهن بيش از حد فعال و مشغول.
راجع به آخرين باري فكر كنيد كه همراه با كسي جلوي آتشي زيبا نشستيد. شايد ساعت‌ها راضي و مجذوب هر لحظه خاص بوديد. معلوم است كه كار زيادي انجام نمي‌داديد، ذهن شما آزاد و روشن بود و در فرآيند فكري سالم بوديد؛ هر چيزي بوديد به جز بي‌حوصله. حقيقت اين است كه هرگاه در لحظه حال قرار داريد، احساس رضايت مي‌كنيد و زندگي برايتان عالي است. كليد لذت بردن و قدرداني كردن از تمام اوقات فراغت اين نيست كه وقت بيشتري را در جلوي آتش صرف كنيد، بلكه بايد بياموزيد به اين فرآيند فكري سالم دست يابيد.
حالا راجع به آخرين باري كه در راه‌بندان گير افتاديد فكر كنيد. شايد فقط چند دقيقه‌اي گرفتار آن بوده‌ايد، با وجود اين احتمالا خيلي بي‌حوصله شديد، درست است؟ با اين‌كه در مقايسه با تعداد اتفاقاتي كه جلوي آتش رخ داده بود، در راه‌بندان تعداد اتفاقات در حال وقوع در اطرافتان خيلي زياد است، با وجود اين در عرض چند دقيقه ملال خاطر غالب شد.
چرا؟ براي اين‌كه همان طور كه در راه‌بندان مي‌نشينيد، ذهنتان شروع مي‌كند به هجوم بردن به اطراف؛ به همه مكان‌هايي كه ترجيح مي‌داديد آنجا باشيد و تمام كارهايي كه ترجيح مي‌داديد انجام بدهيد. به جاي ساكت نشستن و درك لحظه، همان طور كه (وقتي در حالت آزاد - جاري يا خلاق بوديد) هست، ذهن تحليلي شما به سوي آينده شيرجه مي‌رود: <چگونه مي‌خواهم خودم را از اينجا بيرون بكشم؟> يا به سرعت به عقب بر مي‌گردد: <چگونه خود را در اين موضوع درگير كردم؟> شما به ذهنتان اجازه مي‌دهيد كه شتاب بگيرد و به نقطه لبريز ناسالم پردازش فكري برسد. هر چه ذهنتان مشغول‌تر شود، از لحظه حال بيشتر دور مي‌شويد و كمتر احساس رضايت مي‌كنيد.بار ديگر كه احساس كرديد بي‌حوصله هستيد، به تعداد افكار يا سطح فعاليت‌هاي ذهني مغزتان توجه كنيد. هر چه ذهنتان بيش فعال‌تر باشد، كمتر قادر خواهيد بود از زندگيتان لذت ببريد. وقتي علائم ذهن مشغول را ديديد يا احساس كرديد (آغاز ملال خاطر)، به خاطر بسپاريد كه چه چيزي در حقيقت مسبب اين احساس شماست.
راه رفع ملال خاطر اين است كه بيشتر در لحظه حال بمانيد. هنگامي كه ذهنتان غرق در لحظه حال است و بيش از اندازه مشغول نيست، بي‌حوصلگي وجود ندارد! مي‌توانيد مثل زنبورها مشغول باشيد يا فقط بدون هيچ كاري وقت بگذرانيد. خود فعاليت مطرح نيست؛ در حقيقت، فعاليت هيچ تفاوتي ايجاد نمي‌كند.

منبع: از سرعت زندگي خود بكاهيد!

 


نويسنده: شادی مورخ: چهارشنبه هشتم اسفند 1386 در ساعت: 8:42
|+|
اگر از عشق بشه قصه نوشت ...
 

یه روز یه دانشمند یه آزمایش جالب انجام داد... اون یه اکواریم شیشه ای ساخت و اونو با یه دیوار شیشه ای دو قسمت کرد

.تو یه قسمت یه ماهی بزرگتر انداخت و در قسمت دیگه یه ماهی کوچیکتر که غذای مورد علاقه ی ماهی بزرگه بود .

ماهی کوچیکه تنها غذای ماهی بزرگه بود و دانشمند به اون غذای دیگه ای نمی داد... او برای خوردن ماهی کوچیکه بارها و بارها به طرفش حمله می کرد، اما هر بار به یه دیوار نامرئی می خورد. همون دیوار شیشه ای که اونو از غذای مورد علاقش جدا می کرد .

بالا خره بعد از مدتی از حمله به ماهی کوچیک منصرف شد. او باور کرده بود که رفتن به اون طرف اکواریوم و خوردن ماهی کوچیکه کار غیر ممکنیه .

دانشمند شیشه ی وسط رو برداشت و راه ماهی بزرگه رو باز کرد اما ماهی بزرگه هرگز به سمت ماهی کوچیکه حمله نکرد. اون هرگز قدم به سمت دیگر اکواریوم نگذاشت .

میدانید چرا؟

اون دیوار شیشه ای دیگه وجود نداشت، اما ماهی بزرگه تو ذهنش یه دیوار شیشه ای ساخته بود. یه دیوار که شکستنش از شکستن هر دیوار واقعی سخت تر بود اون دیوار باور خودش بود. باورش به محدودیت. باورش به وجود دیوار. باورش به ناتوانی .

ما هم اگه خوب تو اعتقادات خودمون جستجو کنیم، کلی دیوار شیشه ای پیدا می کنیم که نتیجه ی مشاهدات و تجربیاتمونه و خیلی هاشون هم اون بیرون نیستن و فقط تو ذهن خود ما وجود دارند

 

 

اگر از عشق بشه قصه نوشت ...

میشه از عشق تو گفت...

میشه با ستاره ها چشم تو...

مغرب نو ، مشرق نو بر پا کرد...

میشه از عشق تو مرد...

میشه با هُرم نگات خورشید را خاکستر کرد...

میشه از عشق  تو مُرد و دیگه از دست همه راحت شد...

میشه از عشق تو مُرد و دیگه از دست تو هم راحت شد...

آره از عشق تو دیوونگی هم عالمیه...

آره از عشق تو مُردن داره...

میشه از حس به تو گفت...

میشه عاشقونه ترین لحظه دنیا را فقط...

با یه نگات پَرپَر کرد...

میشه از حس به تو گفت...

میشه گفت دیوونتم...

میشه حس کرد داشتنت قشنگ ترین انگیزست...

میشه گفت حتی اگر...

میدونم حتی یکم من را دوست نداشتی هیچ وقت...

میدونم یه لحظه حتی یه کمم اهمیت ندارم....

میدونم کنارت بودن اگر آرزوم بوده و هست واست مهم نیست و نبود...

میدونم ستارهات مال یه دنیای دیگن...

میدونم رهگذرم مال یه فردای دیگم...

اما من عاشقتم!!

بی جسارت بی شهامت بی شجاعت بی خجالت بی ارادت بی دلیل....

آره من عاشقتم!!

نمیدونم ...

قد گرمای نگاهت نمیدونم...

نمیدونم میشه باورم کنی ...

یا یه بار باور کنی دوستت دارم...

نمیدونم شاید عاشق نیستم...

شاید واسۀ ناز نگاهت...

آره لایق نیستم....

اما خوب میدونم که میدونی دوستت دارم...

بی اندازه...

بی حد...

 

 


نويسنده: شادی مورخ: دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 در ساعت: 8:9
|+|

 

 ازابراز عشق به اطرافیانتان دریغ نکنید.


    در زندگی عشق بهاست ، برای

آن به دنبال بهانه نباشید.
    

 

 


نويسنده: شادی مورخ: چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 در ساعت: 9:14
|+|
ولنتاین........

 

 

پرده اول:ساعت ۴. خیابون

 ببخشید خانوم پا میدی واسه معلول می خوام.عروس ننم میشی؟میتونم شماره بدم پاره کنی؟!!!میخوام سایه سرت شم.می خوام مرد خونت شم.طلبت شدم می خوام باهات دوست شم.شماره کفشتم بدی زنگ میزنم...راستی شماره عینک من میدونی چنده؟...ا...چرا جواب نمیدی؟(نگاه عاقل اندر سفیه دختر)>>>>>

 پرده دوم :ساعت 16:30، ايستگاه اتوبوس

  می تونم یه ذره وقتتون رو بگیرم؟به خدا قصد خیر دارم -

- خواهش میکنم مزاحم نشید من نامزد دارم

- خوب من حاضرم با نامزد شما دوئل کنم.انتخاب اسلحه هم به عهده اون!(دختر به زور جولوی خنده اش را میگیرد)

- ببین پسر خوب من جای مامان تو ام.

-  خوب من خیلی دوست دارم یه مامان خوب مثل شما داشته باشم تا شبا واسم قصه بگه,لالایی بگه

- لطفاً مزاحم نشید پلیس صدا میکنم ها

- خب بهتر همین جا عقدمون میکنن.

- تو چقدر پر رویی بچه!

- من شماره ام رو میدم شما اگر دوست داشتید زنگ بزنید.

- باشه ولی قول نمی دم ها

- عیبی نداره زنگ نزن

 پرده سوم :یه روز بعد از ظهر ,پارک

 - بیبین آقا مسعود تا حالا دوست پسر نداشتم چون خوشم نمیاد مثل این بچه مچه ها که تا صبح میشینن پای تلفن و تلفن بازی و از این صحبتا

- خب من هم تا حالا دوست دختر نداشتم.....من هم از این بچه بازیا بدم میاد 

 پرده چهارم: نصفه شب پای تلفن

 - ببین مسعود جون نگاه من به زندگی این جوریه که....

.- اتفاقاً عزیز دلم ,مای دارلینگ,هانی,سوییتی نظر منم اینه که...

پرده پنجم:

یک شب گرم و تب آلود بوی علف,حس خسته یک ملافه پیچیده,عطر ممنوع یک رویا,صدای (...) و عشق و دیگر هیچ (...) در این قسمت باید کمی بی پرده سخن گفت!

پرده ششم:روز ولنتاین,کافی شاپ

- من دیگه خسته شدم.امروز یه روز عاشقانه اس ,سرشار از عشق و صفا ,ولی انگار تو منو ... دوست نداری!

- چرا دوستت دارم ولی شرایطم طوری نیست که برات وقت بذارم.من دوستای دیگه ای هم دارم که باید بشون برسم

- خوب منم همینطورم.منم وقت ندارم.ولی این دلیل نمیشه که از عشق صحبت نکنی

- عشق مال بچه هاست.ما دیگه بزرگ شدیم باید واقع بینانه نگاه کنیم.

- گفتم که ....دیگه منو دوست نداری....

- چرا عزیزم دوستت دارم.امشب زنگ بزن به بابابت بگو میری خونه دوستت شب هم بر نمیگردی...

-باشه!

پرده هفتم: فردای روز ولنتاین خونه پسره!

- بی شعور!پدر سگ!(...)(...)تو من رو با اون خواهر (...)ات اشتباه گرفتی...پونزده تا سر جمع کردی تو خونه که چی بشه؟

- تو هم که بدت نیومد!تازه اینا دوستای منن...غریبه نیستن!

- خفه شو بی غیرت!من عشق تو بودم.روز ولنتاین واست عروسک خر گریان خریدم

- چه ربطی داره منم برات شکلات قلبی خریده بودم.

- شکلات قلبی بخوره تو سرت!تو اصلاً معنی عشق رو نمی فهمی!حیف اون کارت پستالی که خریده بودم.

-عشق همینه که دیدی.راستی اون روز روم نشد بت بگم کارت پستالت خیلی بی ریخته.حالا فکر کردی خیلی لعبتی با اون هیکل بی ریختت...

پرده هشتم:بعد از ظهر فردای ولنتاین.لوکیشن قبلی

 آخه مرتیکه بی شعور تو می میردی 5 دقیقه دیگه تو کمد دووم میوردی؟

به من چه مسعود جون حمید هولم داد!

حمید آبروی منو بردی.دافیه پرید!ار همون سوراخ کلید نگاه میکردید...!بیا!اینم از رفقای ما....

پرده نهم:ساعت 16.00 پراید

 خانوم پا میدی.......

 نتیجه گیری:ولنتاین خوبه

متاسفانه جامعه ما این مدلی شده خدا بخیر بگذرونه.........




 


نويسنده: شادی مورخ: چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 در ساعت: 8:52
|+|
 

کنار هرقطره اشکم  هزار خاطره دفن

 

این قدر خاطره داریم که گویی قد یک قرن

 

گلوم میسوزه از عشقت عشقی که مثل زهره

 

ولی بی عشق تو هر دم خنده با لبهای من قهره

 

درسته با منی اما به این بودن نیازارم

 

تو که حتی با چشماتم نمیگی آه ... دوست دارم

 

اگه گفتی دوست دارم فقط بازی لبهات بود

 

وگرنه رنگ خود خواهی نشسته توی چشمات بود

 

هر چی عشقه توی دنیا من می خواستم مال ما شه

 

نمی دونستم نمیشه اخه بی تو نمی تونم

 

گله می کنم من از تو از تو که این همه بیرحمی

 

هزار بار مردم از عشقت تو که هیچ وقت نمی فهمی

 

چشام همزاد اشک و خون   دلم همسایه آه.......

 

زمونه گرگ و عشق تو شبیه مکر روبا ه

 

شدم چوپان ساده لوح کنار گله عشقت

 

چه رسمی داره این گله سر چنگال گرگ دعواست

 

تو این قدر خواستی هستی که این گله نمی فهمه

 

اگه لبخند به لب داری دلت از سنگ و بی رحم

 

ببخش خوبم اگه این عشق حیله تو رو  رو کرد

 

نفرین به دل ساده که به چنگال تو خو کرد

 

گله می کنم من از تو از تو که این همه بی رحمی

 

هزاربار مردم از عشقت تو که هیچ وقت نمی فهمی

 

 

 

 

 

 


نويسنده: شادی مورخ: یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 در ساعت: 12:53
|+|
انتظار

نويسنده: شادی مورخ: پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 در ساعت: 17:20
|+|
دلم برات تنگه
 
نويسنده: شادی مورخ: پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 در ساعت: 15:47
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.j28.biz & www.TakTemp.com & www.j28.ir